کوش آداسی یا جزیره پرنده در ۷۱ کیلومتری شهر ستان مرکزی استان آیدین و در نوار ساحلی منطقه اژه واقع گردیده است. این شهرستان که از شمال با سلجوق و پاموجاک و از جنوب با شبه جزیره دیلک همسایه است در کانون مراکز مهم گردشگری از جمله ازمیر ،افس ،مریم آنا، ملیت ،دیدیم پاموک ، کاله ، مارماریس و بودروم قرار دارد. بندر گوش آداسی به علت نزدیکی با جزیره یونانی ساموس برای گردشگران که به ترکیه مسافرت می کنند از جذابیت خاصی برخوردار است.
درباره وبلاگ
آرشیو مطالب
پیوندها
- تور
- عروس
- همایش
- تحصیل در مالزی
- تور تایلند
- تخت بادی
- تبلیغات,نیازمندیها
- شجره طیبه صالحین
- تور ارمنستان
- بیمه ایران
- کاشت مو
- اتوماسیون اداری
- تور چین
- تور مالزی
- زعفران
- طراحی سایت
- تورارمنستان
امکانات
دعاء حفظ قرآن
قال رسول الله (صلى الله علیه وآله وسلم) لأمیر المؤمنین(علیه السلام) : "أعلمک دعاء لا تنسى القرآن:
’اللهم ارحمنی بترک معاصیک أبداً ما أبقیتنی، وارحمنی من تکلف ما لا یعننی، وارزقنی حسن المنظر فیما یرضیک عنی، وألزم قلبی حفظ کتابک کما علمتنی، وارزقنی أن أن أتلوه على النحو الذی یرضیک عنی.
اللهم نور بکتابک بصری، واشرح به صدری، وفرح به فلبی، وأطلق به لسانی، واستعمل به بدنی، وقونی على ذلک، وأعنی علیه إنه لا معین علیه إلا أنت، لا إله إلا أنت‘"
الکافی - محمد بن یعقوب الکلینی - ج 2 - ص 577، روایة 2 (أخذ من برنامج المعجم لألفاظ الکتب الأربعة - مرکز البحوث الکمبیوتریة للعلوم الإسلامیة)
دعای روز آخر حضرت فاطمه زهرا (س) و بخشی از وصایای ایشان
امیرالمؤمنین میفرمود: «خداوند تو را عافیت دهد و تو را باقی بدارد.» ولی حضرت فاطمه در جواب میگفتند: «ای ابوالحسن! چه سریع من به لقای خدا میرسم.»
و بعد راجع به صدقات خود و اثاث خانه وصیت کرد و نیز به همسر خود وصیت فرمود که امامه دختر ابی العاص (خواهرزاده خود حضرت فاطمه) را به ازدواج خود در بیاورد.
در اینجا اولاً به فقراتی از دعای حضرت فاطمه که گویا مربوط به روزهای آخر عمر ایشان است اشاره شده و از خود این دعا استشمام رایحه پایان یافتن عمر سیدة النساء میشود. در این دعا از خدا فریادرسی خواسته و دوری از آتش دوزخ و دخول در بهشت و ملحق شدن به پدربزرگوارش حضرت محمد، صلّی الله علیه و آله و سلّم، را درخواست کرده است و این خود از عدم دلبستگی بانوی اسلام به دنیا و شوق او به مرگ و رسیدن به جوار پدربزرگوارش، خبر میداد.
و چون این دعا از نزدیکی ارتحال فاطمه حکایت میکرد امام امیرالمؤمنین او را دلجویی فرمود که خداوند، تو را عافیت میدهد و باقی میگذارد ولی فاطمه که خود را در آستانه مرگ میدید، جواب میداد که به سرعت ارتحال من فرا میرسد.
مطلب دیگر آنکه راجع به صدقات خود و اثاث منزل، وصیت کرد که چگونه و در چه راهی مصرف شود.
و آخرین نکته، این است که از همسر عزیز خود میخواهد بعد از وی تنها نماند، بلکه ازدواج مجدّد کند، اما موردی را تعیین میکند و او امامه دختر عاص بن ربیع است که مادرش زینب دختر رسول خدا، صلّی الله علیه و آله و سلّم، بود، و بدین ترتیب دختر خواهر خود را پیشنهاد میکند.
راستی علوّ نظر و اوج فکر فاطمه زهرا را باید دید که همان چیزی که برخی از زنان از آن بیمناکند، فاطمه صریحاً میخواهد که انجام بشود و از امیرالمؤمنین علی، علیه السلام، درخواست میکند که بعد از وی ازدواج کند. و سرّ اینکه نام امامه را برد طبق روایات، برای ملاحظه حال فرزندانش حسن و حسین و دیگر فرزندان بود که طبعاً درباره آنان مهربانی خواهد کرد، زیرا دختر خاله کودکان است.
برگرفته از کتاب سیره و سخن فاطمه/ آیت الله کریمی جهرمی
خدا شناسى
درک و شعور انسان که با پیدایش او توأم است در نخستین گامى که برمی دارد هستى خداى جهان و جهانیان را بر وى روشن می سازد .
زیرا به رغم آنان که در هستى خود و در همه چیز اظهار شک و تردید می کنند و جهان هستى را خیال و پندار می نامند ما می دانیم یک فرد انسان در آغاز پیدایش خود که با درک و شعور توأم است, خود و جهان را می یابد یعنى شک ندارد که (او هست و چیزهاى دیگرى جز او هست) و تا انسان انسان است این درک و علم در او هست و هیچ گونه تردیدى بر نمی دارد و تغییر نمی پذیرد
ادامه مطلب
شیعه على در قیامت
عَنْها(علیها السلام) قالَتْ: إِنَّ رَسُولَ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) قالَ لِعَلِىٍّ(علیه السلام): یا أَبَاالْحَسَنِ أَما إِنَّکَ وَ شیعَتُکَ فِى الْجَنَّةِ.
پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) به على(علیه السلام) فرمود: اى اباالحسن! آگاه باش که تو و پیروانت در بهشت هستید.
سخنى از آن حضرت
درباره مروان بن حكم در بصره ، مروان بن حكم در جنگ جمل اسير شد . امام حسن و امام حسين ( ع ) ، نزد امير المؤمنين شفاعتش كردند و على ( ع ) از بند اسارت آزادش نمود .
پدر را گفتند : يا امير المؤمنين ، مروان با تو بيعت نمىكند ؟ على ( ع ) در پاسخ آن دو چنين فرمومگر بعد از كشته شدن عثمان با من بيعت نكرد ؟ مرا به بيعت او نيازى نيست . دست او در بيوفايى دست يهودى را ماند . اگر دست بيعت به من دهد ،
غدر كند و در نهان بيعت خويش بشكند . بدانيد كه او در آينده به امارت خواهد رسيد ، ولى مدت امارتش به همان كوتاهى است كه سگى با زبان بينى خود را بليسد . او پدر چهار فرمانرواست . زودا ، كه امت اسلامى از او و فرزندانش روزى خونين را بينند .
سخنى از آن حضرت
مقصودش زبير است ، در حالى كه ، مقتضى چنين سخنى بود .
مىگويد كه با دستش بيعت كرده و با دلش بيعت نكرده . دست بيعت فراپيش آورد و مدعى شد كه در دل چيز ديگرى نهان داشته . اگر در ادعاى خود بر حق است ،
بايد دليل بياورد و گرنه ، به جمع ياران من كه از آنان دورى گزيده است بازگردد .
خطبهاى از آن حضرت ( ع )
شيطان را ملاك كار خود قرار دادند و شيطان نيز آنان را شريك خود ساخت .
پس ، در سينههايشان ، تخم گذاشت و جوجه برآورد و بر روى دامنشان جنبيدن گرفت و به راه افتاد ، از راه چشمانشان مىنگريست و از زبانشان سخن مىگفت ، به راه خطايشان افكند و هر نكوهيدگى و زشتى را در ديدهشان بياراست و در اعمالشان شريك شد ، و سخن باطل خود بر زبان ايشان نهاد .
خطبهاى از آن حضرت ( ع )
آنگاه كه به او گفتند ، از تعقيب طلحه و زبير باز ايستد و بسيج نبرد با ايشان نكند .
به خدا سوگند ، كه من همانند آن كفتار نيستم ، كه با آواز كوبيدن سنگ و چوب در كنامش ، به خوابش كنند ، تا بر در كنام رسند و صيادانش ، بفريب ، به دام اندازند . ( 1 ) بلكه به پايمردى يارانى كه روى به حق دارند ، روى برتافتگان از حق را فرو مىكوبم .
[ 55 ]
و به مدد كسانى كه گوش به فرمان من نهادهاند ، شورشگرانى را كه همواره در حق من ترديد مىورزيدهاند ، مىزنم . و اين شيوه من است ، تا مرگم فرا رسد . سوگند به خدا ،
كه از آن زمان كه رسول اللّه ( صلى اللّه عليه و آله ) رخت به سراى ديگر برده است تا به امروز ، مرا از حقم بازداشتهاند و ديگرى را بر من برترى دادهاند و برگزيدهاند .
خطبهاى از آن حضرت ( ع )
گاه باشيد . به خدا سوگند كه « فلان » خلافت را چون جامهاى بر تن كرد و نيك مىدانست كه پايگاه من نسبت به آن چونان محور است به آسياب . سيلها از من فرو مىريزد و پرنده را ياراى پرواز به قله رفيع من نيست . پس ميان خود و خلافت پردهاى آويختم و از آن چشم پوشيدم و به ديگر سو گشتم و رخ برتافتم . در انديشه شدم كه با دست شكسته بتازم يا بر آن فضاى ظلمانى شكيبايى ورزم ، فضايى كه بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پيرى رسند و مؤمن ، همچنان رنج كشد تا به لقاى پروردگارش نايل آيد . ديدم ، كه شكيبايى در آن حالت خردمندانهتر است و من طريق شكيبايى گزيدم ، در حالى كه ، همانند كسى بودم كه خاشاك به چشمش رفته ،
و استخوان در گلويش مانده باشد . مىديدم ، كه ميراث من به غارت مىرود .
تا آن « نخستين » به سراى ديگر شتافت و مسند خلافت را به ديگرى واگذاشت .
شتان ما يومى على كورها و يوم حيان اخى جابر ( 1 ) « چه فرق بزرگى است ميان زندگى من بر پشت اين شتر و زندگى حيان برادر جابر » .
[ 47 ]
اى شگفتا . در آن روزها كه زمام كار به دست گرفته بود همواره مىخواست كه مردم معافش دارند ولى در سراشيب عمر ، عقد آن عروس را بعد از خود به ديگرى بست . بنگريد كه چسان دو پستانش را ، آن دو ، ميان خود تقسيم كردند و شيرش را دوشيدند . پس خلافت را به عرصهاى خشن و درشتناك افكند ، عرصهاى كه درشتىاش پاى را مجروح مىكرد و ناهموارىاش رونده را به رنج مىافكند . لغزيدن و به سر درآمدن و پوزش خواستن فراوان شد . صاحب آن مقام ، چونان مردى بود سوار بر اشترى سركش كه هرگاه مهارش را مىكشيد ، بينىاش مجروح مىشد و اگر مهارش را سست مىكرد ، سوار خود را هلاك مىساخت . به خدا سوگند ، كه در آن روزها مردم ، هم گرفتار خطا بودند و هم سركشى . هم دستخوش بىثباتى بودند و هم اعراض از حق . و من بر اين زمان دراز در گرداب محنت ، شكيبايى مىورزيدم تا او نيز به جهان ديگر شتافت و امر خلافت را در ميان جماعتى قرار داد كه مرا هم يكى از آن قبيل مىپنداشت . بار خدايا ، در اين شورا از تو مدد مىجويم . چسان در منزلت و مرتبت من نسبت به خليفه نخستين ترديد روا داشتند ، كه اينك با چنين مردمى همسنگ و همطرازم شمارند . هرگاه چون پرندگان روى در نشيب مىنهادند يا بال زده فرا مىپريدند ، من راه مخالفت نمىپيمودم و با آنان همراهى مىنمودم . پس ، يكى از ايشان كينه ديرينهاى را كه با من داشت فراياد آورد و آن ديگر نيز از من روى بتافت كه به داماد خود گرايش يافت . و كارهاى ديگر كردند كه من از گفتنشان كراهت دارم .
آنگاه « سومى » برخاست ، در حالى كه از پرخوارگى باد به پهلوها افكنده بود و چونان ستورى كه همّى جز خوردن در اصطبل نداشت . خويشاوندان پدريش با او همدست شدند و مال خدا را چنان با شوق و ميل فراوان خوردند كه اشتران ، گياه بهارى را . تا سرانجام ،
آنچه را تابيده بود باز شد و كردارش قتلش را در پى داشت . و شكمبارگيش به سر درآوردش .
بناگاه ، ديدم كه انبوه مردم روى به من نهادهاند ، انبوه چون يالهاى كفتاران . گرد مرا از هر طرف گرفتند ، چنان كه نزديك بود استخوانهاى بازو و پهلويم را زير پاى فرو كوبند و رداى من از دو سو بر دريد . چون رمه گوسفندان مرا در بر گرفتند . اما ،
هنگامى كه ، زمام كار را به دست گرفتم جماعتى از ايشان عهد خود شكستند و گروهى از دين بيرون شدند و قومى همدست ستمكاران گرديدند . گويى ، سخن خداى سبحان را نشنيده بودند كه مىگويد : « سراى آخرت از آن كسانى است كه در زمين نه
[ 49 ]
برترى مىجويند و نه فساد مىكنند و سرانجام نيكو از آن پرهيزگاران است » ( 1 ) .
آرى ، به خدا سوگند كه شنيده بودند و دريافته بودند ، ولى دنيا در نظرشان آراسته جلوه مىكرد و زر و زيورهاى آن فريبشان داده بود .
بدانيد . سوگند به كسى كه دانه را شكافته و جانداران را آفريده ، كه اگر انبوه آن جماعت نمىبود ، يا گرد آمدن ياران حجت را بر من تمام نمىكرد و خدا از عالمان پيمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگى ستمكاران و گرسنگى ستمكشان خاموشى نگزينند ، افسارش را بر گردنش مىافكندم و رهايش مىكردم و در پايان با آن همان مىكردم كه در آغاز كرده بودم . و مىديديد كه دنياى شما در نزد من از عطسه ماده بزى هم كم ارجتر است .
چون سخنش به اينجا رسيد ، مردى از مردم « سواد » عراق برخاست و نامهاى به او داد .
على ( ع ) در آن نامه نگريست . چون از خواندن فراغت يافت ، ابن عباس گفت : يا امير المؤمنين چه شود اگر گفتار خود را از آنجا كه رسيده بودى پى مىگرفتى . فرمود : هيهات ابن عباس ، اشتر خشمگين را آن پاره گوشت از دهان جوشيدن گرفت و سپس ، به جاى خود بازگشت . ( 2 ) ابن عباس گويد ، كه هرگز بر سخنى دريغى چنين نخورده بودم كه بر اين سخن كه امير المؤمنين نتوانست در سخن خود به آنجا رسد كه آهنگ آن كرده بود .
معنى سخن امام كه مىفرمايد : « كراكب الصعبة إن اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحّم » اين است ، كه اگر سوار ، مهار شتر را بكشد و اشتر سر بر تابد بينىاش پاره شود و اگر با وجود سركشى مهارش را سست كند ، سرپيچى كند و سوارش نتواند كه در ضبطش آورد . مىگويند :
« اشنق الناقة » زمانى كه سرش را كه در مهار است بكشد و بالا گيرد . « شنقها » نيز به همين معنى است و ابن سكيت صاحب اصلاح المنطق چنين گويد . و گفت « اشنق لها » و نگفت :
« اشنقها » تا در برابر جمله « اسلس لها » قرار گيرد گويى ، امام ( عليه السلام ) مىفرمايد :
اگر سر را بالا نگه دارد او را به همان حال وامىگذارد . و در حديث آمده است كه رسول ( صلى اللّه عليه و آله ) سوار بر ناقه خود براى مردم سخن مىگفت و مهار ناقه را باز
[ 51 ]
كشيده بود ( شنق لها ) و ناقه نشخوار مىكرد . [ از اين حديث معلوم مىشود كه شنق و اشنق به يك معنى است ] . و شعر عدى بن زيد عبادى هم كه مىگويد :
ساءها ما بنا تبيّن في الأيدي و إشناقها إلى الأعناق شاهدى است كه اشنق به معنى شنق است .
معنى بيت ( از فيض ) : شترهاى سركشى كه زمامشان در دست ما نبوده رام نيستند ، بد شترهايى هستند .
